زبان لاابال لج بازش
به پایان برد سراغازش
در آغوش گرم دیگری
گشود آن سیبری بازش
ز مستی و لبخند ولبیکی
گره های کور دکمه نیازش
در قنوت صبح امروزش
دست دعا برد در نمازش
ز هر زلف لیلی که دید بود
خدا را قسم کرد در رازش
به موذنی که اقامه کرد
هم بانگ قاری و سازش
گناه هر که پای خودش
مگر قصاب، کارد خونبازش
به خم برد ابروی پا ز چشمی
که زانوی دست و دلبازش
کمند کبود سپاه ستم دیده
ز بال زخمی آسمان پروازش
عقابی از محوش روی کبوتر
به هوا برد دو سه بیت آوازش
نوای کشوری از آرش و بهرام کو
صدای عدالت نیست اندازش
ز پای من بیستون افتاده از هم
هنگام قصه تیشه بر فرق نازش
من چو جامه برفی از قند
به زیر دندان طعم براندازش
سعیداعظامی